به مناسبت روز جهانی آموزش این مقاله به زندگی «شهناز رشدیه، دختر حشن رشدیه بنیان گذار آموزش نوین در ایران» پرداخته است.دختری که ادامه دهنده راه پدر در مبارزه برای حقوق زنان و آموزش نوین در ایران بود.
|«زنان، نخستین معلمان مردان هستند.» این جمله بالای لوگوی روزنامه «نامه بانوان» درج شده بود. چهارمین روزنامه ویژه زنان در ایران که «شهناز رشدیه» در سال ۱۲۹۹ خورشیدی منتشر کرد. زنی که از ۱۹سالگی برای آگاهیبخشی زنان و مطالبه حقوقشان در انجمنهای زنان و مطبوعات تلاش کرد و علاوهبر پیگیری دغدغههایش در حوزه زنان، پیرو راهی بود که پدرش، «میرزا حسن رشدیه»، با تمام مشقات آغاز کرد: تحصیل زنان.
کودک بود که پدرش پس از آنکه سالها در تبریز و مشهد با مخالفان تأسیس مدارس نوین جنگید تا بنیانگذار راهی باشد که بسیار پیشتر از زمانهاش بود و در تهران مشغول انتشار شبنامه و نشریات «مکتب» و «غیرت» و همکاری با مشروطهخواهان شده بود. او از همان کودکی با رسم مبارزه و تلاش برای تغییر آشنا شده بود. میدانست آگاهی چقدر برای جامعه مهم است و بیش از همه برای زنان. همین بود که در ۱۹سالگی چهارمین نشریه مختص زنان را تأسیس کرد. نشریهای که در آن از زنان گفت و نوشت و حقوقشان را دنبال کرد. پیش از آن نیز بههمراه همسرش در انجمنهای سری زنان فعالیت داشت و مطالبات زنان را دنبال میکرد. او میراثدار شایستهای برای میرزا حسن خان رشدیه بود.
وقتی اولین شماره نامه بانوان منتشر شد، «صدیقه دولتآبادی» که آن روزها نشریه «زبان زنان» را چاپ میکرد، درباره آن نوشت: «پروردگار را شکر کردیم که دوره بدبختی و خاموشی ما زنان سپری شد و خواهران دانشمند برای ترقی نسوان راه معارف را میسازند، این مژده بهقدری کارکنان «زبان زنان» را شاد کرده که یکباره تمام سختیها و فشارها را فراموش کردیم.»
«شهناز رشدیه» از همان شماره ابتدایی نشریه، درباره تحصیل زنان بهشکلی بیپروا نوشت: «آیا در تهران صد نفر مرد نیست که خرج عیاشی یک یا چند شب خود را برای زنده کردن این ملت مرده نثار نماید؛ تا صرف مخارج مقدماتی چند درسه برای نسوان بشود؟» در همان شماره اول نوشته بود: «باید پوستکنده گفت که زنان اروپا از مردان ایرانی بهتر کار میکنند. خیلی تعجب است هنوز ایرانیان نفهمیدند اگر زنان تعلیم نیابند، مردان هم چنان که باید و شاید نخواهند شد.»
خیلی زود نشریه را توقیف کردند، چون در سرمقاله شماره نخست آن نوشته بود: «حجاب خرافه و موهومات و حصار سنت، جلوی دیدگان زنان و مردان را در این کشور سد کرده است.» شرط ادامه انتشار این بود که آنچه میخواهند را بنویسد. همسرش «ابوالقاسم آزاد مراغهای» بعدها گفته بود: «پس از سه هفته دوندگی نشریه را از توقیف خارج کردند، بهشرط اینکه صریحاً بنویسم مقصود ما همان حجاب موهومات بود، نه چادر و پیچه. و ما ناچار همین کار را کردیم.» مسئله آموزش و تعلیم زنان از موضوعات اصلی نامه بانوان بود که زیر نظر دختر ارشد رشدیه منتشر میشد. او تلاش میکرد تا نشریهاش تریبونی باشد برای زنان، همین بود که در شماره ۳۳ نامه بانوان اعلام کرد: «این نشریه فقط مقالات نوشتهشده توسط زنان را برای چاپ میپذیرد.»
نشریهای را که شهناز آزاد برای تأمین هزینههایش دستبند، گوشواره، گردنبند و بعضی از داراییهای دیگر خود را فروخته یا گرو گذاشته بود تا یازده ماه سر پا ماند. در همین مدت کوتاه انتشار نشریه او برای آزادی زنان از قید سنت تلاش کرد. نوشت و مطالبه کرد. آگاهی داد و صدای زنان را منعکس کرد. در همین نشریه نامه سرگشادهای به شاه نوشت که: «زن نصف تنه بشریت است؛ هیچ مرغی با یک پر نتواند پرید و هیچ جوان رشیدی که نصف بدنش افلیج باشد، به سرمنزل مقصود نخواهد رسید.» در شماره هفتم همین نشریه نوشت: «حفظ ناموس و بهبودی اخلاق؛ در جهالت و محبوس نگهداشتن زنان نیست، بلکه در مدرسه است.»
شهناز رشدیه معتقد بود اجباری کردن آموزش میتواند از ازدواجهای اجباری و مرگ کودکان که بهعلت نادانی مادر اتفاق میافتاد، جلوگیری کرد. معتقد بود یکی از مزایای تعلیم، فراگرفتن یکی از شاخهها و رشتههای هنر و صنعت است و همین منجر به اشتغال زنان میشود.
در روزگار او زنان بهجز خانهداری تنها دو شغل دیگر میتوانستند داشته باشند: تکدیگری و تنفروشی، همانطورکه او به این وضعیت اعتراض کرده و نوشته بود: «برای کسب معاش به زنان فقط دو نوع صنعت را تجویز نمودهاند که صنعت رسمی شده: یکی تکدّی، دیگری تجارت و مبایعه با ناموس خودشان. جز این، به نسوان ایران صنعتی برای کسب معاش نیست. چرا باید خانمهای ایرانی حقوق، طب، ادبیات و سایر علوم تحصیل نکنند؟ فلان طبیبه یا قابله یا دندانساز خانم اروپایی که در دارالفنونهای اروپایی تحصیل نمودهاند، در سایه علم و صنعت خودشان در ایران روزی پنجاه تومان دخل دارند. ولی اولاد ایران باید گدایی کنند، چونکه جاهلاند، بیعلماند، از هیئت اجتماعی دورند. برای نسوان ایران اجتماعات و اسباب همه نوع کمال معرفت ممنوع و راه ترقی مسدود است.»
میگفت: «برای رهایی از جهل باید قانون اجباری کردن تعلیم و تربیت را در میان زنان و مردان تصویب کرد و هیچ تفاوتی در تحصیل میان زنان و مردان قائل نشد.» این مطالبه را دنبال میکرد که زنان علاوهبر حضور در مدارسی با قوانین آموزشی صحیح، باید بتوانند در کنفرانسها و مجامع عمومی همراه مردان حاضر شوند. در یکی از شمارههای نامه بانوان نوشت: «در ۱۴ مملکت حقوق سیاسی و مدنی طبقه نسوان تحصیل شده و زنان آن ممالک در انتخابات، اعم از انتخاب کردن و انتخاب شدن، مشارکت دارند.
در بسیاری از این ممالک هماکنون عده کثیری از نسوان عالیه و سیاسی در کرسیهای مجلسهای ملی خود جلوس نمودهاند و در امورات مملکتی و حکومت صاحب نفوذ و دخالت هستند. بنابراین، حضور زنانی که در این کنگره به نمایندگی رسماً از جانب مملکتها و دولتهای خود آمدهاند و غالب آنها از اعضای دولت بوده و دارای مشاغل عالیه میباشند، دارای تأثیرات بزرگ تاریخی است که مثل و نظیر آن در ادوار سابقه دیده نشده است.»
استناد او اما تنها به ممالک مترقی اروپایی نبود، در جایی دیگر به اهمیت زن در تاریخ ایران باستان اشاره کرده است: «یکی از جهات عمده ترقی تمدن فُرس قدیم، شناختن حقوق نسوان و اشتراک زنان در امور زندگی شخصی و اجتماعی ایرانیان باستان بود و وجود نسوان را خیلی تقدیر میکردند. حسن اخلاق و مراتب عالیه زنان و مردان فُرس قدیم نزد ارباب تاریخ مشهود است. در یکی از نمازهای مخصوص فُرس قدیم معروف به «فروردینیشت» در ستایش نسوان است.»
میراثدار مبارزات پدر
میرزا حسن خان رشدیه راه آموزش نوین در ایران را ساده طی نکرد. بارها مخالفانی که از جایگاهشان میترسیدند به مدرسهاش ریختند و تخریب کردند و آتش زدند. او اما از نو شروع کرد. آنقدر تعلیم فرزندان ایران از دختر و پسر و حتی نابینایان برایش مهم بود که تمام این مشقات را به جان خرید. در وصیتنامهاش آمده: مرا در محلی به خاک بسپارید که هر روز شاگردان مدارس از روی گورم بگذرند و از این بابت روحم شاد شود.» او در تحصیل زنان هم تلاشهایی داشت؛ در روزگاری که این امر گناهآلود و شرمآور خوانده میشد.
روایتی بهنقل از یکی از اعضای خاندان رشدیه در میان منابع وجود دارد. درباره اینکه دختران رشدیه نخستین زنانی بودند که به مدرسه رفتند: «چون مدرسه دخترانه وجود نداشت، موی سر دو دخترش (شهناز و مهینبانو) را تراشید، لباس پسرانه پوشاند و روانه مدرسه کرد. در مدرسه شهناز شده بود «میرزا عبدالله» و مهینبانو شده بود «بدرالدین» به دخترها سفارش شده بود راز دختر بودنشان را در مدرسه آشکار نکنند. اما گوشهایشان که برای گوشواره سوراخ شده بود، همواره موی دماغ میشد. وقتى در مدرسه از آنان مىپرسیدند چرا گوششان سوراخ است؟ میگفتند ما در بچگی مریض شده و دکتر گفته بود که گوشتان را باید سوراخ کنید تا خوب شوید. اما سرانجام رازشان برملا شد. چراکه یک روز دیدند میرزا عبدالله (شهناز) با شلیته سر حوض نشسته است.»
ایستادگی میرزا حسن در راهی که به آن ایمان داشت، در تاریخ با روایتها و اسنادی ثبت شده است. میگویند روزی در تبریز مخالفان جنجال و هیاهوی تازه به راه انداختند. رشدیه در مدرسه بود که خبر رسید عدهای در راه مدرسهاند و برای تخریب میآیند. بهسرعت کودکان را از مدرسه بیرون بردند و رشدیه به دارالفنون تبریز که روبهروی مدرسه بود، رفت و از روی بام به تماشا ایستاد. مهاجمان با بیل و کلنگ وارد شدند. درها را کندند، دیوارها تخریب کردند و بعد نارنجکی از باروت در سوراخ زیر شیر آبانبار گذاشته و فتیلهاش را آتش زدند. در یک چشم بههم زدن آن بخش از ساختمان به هوا رفت و تخریب شد.
رشدیه بنا گذاشت به خندیدن. «مفخمالملک»، پیشکار ولیعهد، که کنار او بود پرسید: «چرا میخندی؟» رشدیه پاسخ داد: «هر یک از این آجرپارهها که به هوا رفته، یک مدرسه خواهد شد. به آن روز میخندم. کاش زنده باشم و ببینم.» همان روز میرزا حسن به مهاجمان گفته بود من میروم، اما برمیگردم و دوباره مدرسهای دیگر میسازم. همین کار را کرده بود. به مشهد رفت، اما آنجا هم از دست تندروهای زمانه در امان نماند. مدارسش را تخریب کردند. آتش زدند. او دوباره به تبریز رفت و مدرسه ساخت و آنها باز به تخریب آمدند. شهناز میراثدار چنین پدری بود. زنی که بهخاطر عقایدش به حبس رفت. اما پا پس نکشید و نوشت: «تا روح در بدن و قلم در دست دارم، از گفتن حقایق خودداری نخواهم کرد.»
پیروی شهناز از راه پدر تنها به انتشار نشریه و پیشرو بودن در مطالبه حقوق زنان در جامعه خلاصه نشد. او در زمینه آموزش، کودکستان «شهناز» و دبستان «ستاره» را تأسیس کرد. هر چند در آن سالها که او این کار را به نتیجه رساند. راهی که میرزا حسن رشدیه آغاز کرده بود، تا حد زیادی هموار شده بود. تحصیل زنان و تأسیس مدارس دخترانه، در میان بخشی از جامعه پذیرفته شده بود. اما هنوز مانده بود تا زنان نقشی در اجتماع و سیاست پیدا کنند.
شهناز رشدیه (آزاد) در سال ۱۳۴۰ از دنیا رفت، اطلاعات دقیقی در منابع تاریخی از جزئیات زندگی او در دسترس نیست. اما اندیشه او که در میان صفحات «نامه بانوان» ثبت شده، میتواند معرف تفکر و شخصیت او باشد. او همواره در روایتهای تاریخی با عنوان همسر (آزاد) و پدر (رشدیه) معرفی شده، اما نوشتههایش نشان میدهد شخصیتی مستقل و نگاهی متفاوت به مسائل زنان همعصرش داشت.
شاید بتوان گفت راهی که امروز تا حدودی در زمینه حقوق زنان هموار شده، همان راهی است که بسیاری از زنان و مردانی که به اهمیت نقش زنان در اجتماع و آگاهی آنان باور داشتند، در روزهای پیش و پس از مشروطه آغاز کردند. کسانی مثل شهناز رشدیه، صدیقه دولتآبادی، فروغ آذرخشی، طوبی آزموده، فخرآفاق پارسا، مریم عمید و… که در این راه ایستادگی کردند و هزینه دادند. راهی که هنوز با تمام سختیهایش ادامه دارد.
