وطن، زاد وبوم، میهن ، کشور و دیگر کلمه های مترادف آن به محدوده جغرافیایی اطلاق می شود که مردمانی در آن زندگی کرده و رابطه عاطفی با آن برقرار کرده اند. چه چیزی یک مرز جغرافیایی را تبدیل به وطن می کند؟ آیا جغرافیا به تنهایی برای نامیدن سرزمینی بعنوان وطن کافی است؟ البته که وطن فقط یک نقشه جغرافیایی و خطوط مرزی روی کاغذ نیست. وطن با مردمان آن سرزمین معنی پیدا می کند. مردمانی که با رنجها و شادیها در خاک آن سرزمین ریشه دوانده و به خاک هویت بخشیده اند.
وطن
وطن عرق جبین کشاورز و چروک پیشانی مردان وزنان سالخورده، دست های پینه بسته کارگران، وطن صدای کودکان حیاط مدرسه، وطن آرزوهای ناگفته جوانان، وطن خاک باران خورده دوران کودکی و کوچه های به فراموشی سپرده شده…
وطن نگاه به آینده است. وطن دادن نوید آسایش به آیندگانی است که هنوز زاده نشده اند. وطن زیر آسمانی است که در آن برابری، آزادی، عدالت، رفاه و امنیت اجتماعی، دست به دست هم داده بستری برای رسیدن به آرزوها فراهم میکنند. وطن تاریخی است که پشت سرت ایستاده و در عین حال آینده ای است که به تو می گوید توتنها نیستی، میلیونها انسان همراه با تو برای دیدن یک افق روشن عزمی راسخ دارند. وطن تنها عشق ورزیدن برای زیباییها نیست بلکه تلاشی است برای ساختن وبهتر کردن. وطن از خود گذشتگی و مسئولیت است.
چگونه می توان زیر آسمانی را وطن نامید که هر روز جوانان آن بر روی جوخه های دار میروند و صدای آزادی بر لبها خشکیده است. جایی که در جواب هر مطالبه ای سفیر صدای گلوله در خیابان ها و کوچه ها می پیچد و جان هزاران جوان را می گیرد. چگونه میتوان جایی را وطن نامید که فقر و تهیدستی گریبانگیر خانواده ها شده و عرق شرمساری در پیشانی پدران و مادران نمی خشکد. سرزمینی که سرمایه هایش از طرف اقلیت کوچک شلاق به دست مورد غارت و چپاول قرار می گیرد.
وطن امیال سیری ناپذیر فرماندهان سپاه نیست. وطن عمارت خانه ها و ثروتهای اندوخته مجتبی خامنه ای در خیابانهای لندن، فرانکفورت و دبی نیست. وطن داریی های خون آلود روی هم انباشته وحیدی ها و ذوالقذرها و قالیباف ها نیست. وطن خونهای ریخته شده جوانانی است که هنوز در خیابانها مشهود است. وطن رقص دختران جوان برای آزادی است.
درماندگی پایان راه نیست
آری درد را تا رگهایم حس می کنم. ایران امروز خسته است. خسته از بیدادگری اقلیت حاکم، خسته از تورم، مهاجرت مغز ها، فاصله طبقاتی، مشکلات اقتصادی، آلودگی هوا، خسته از قطعی اینترنت، خسته از خشکی رودخانه و دریاچه ها و نا امیدی نسل جوان. آری ایران درمانده است. اما درماندگی پایان راه نیست.ایران بارها از درماندگی برخاسته است.
سخنم با افسران جوان ارتش و نیروی انتظامی و حتی سپاه پاسداران است. همه اعضای نیروی مسلح که این درماندگی را درک کرده و درد وطن بر شانه هایشان سنگینی می کند. اوضاع حاکم و ستم روا دیده بر وطن را درک کنید. او را رها نکنید دست بر روی زخمهایش گذاشته درمانش کنید. بجای گشودن گلوله بر روی مردم، آغوشتان را بر روی جوانان باز کنید و آینده ای بهتر برای فرزندان خود درست کنید تا آنها رفاه وآزادی را نه درجای دیگر بلکه در وطن خود بجویند.
